چرخید و پیش پای دلم سیب تر نشست
احوال دربه در شدنم را شنیده بود
دل دبه کرد چرتکه انداخت با خودش
هی جا نماز آب کشیدم ولی چه سود
چرخید و زیر پای غزلهای من نشست
یعنی بساط کامل رسواترین شکست
باید به دکترانه تری رو بیاورم
من اشتهای قرص ترامادولم کم است
آقای شعر های سپید نگفته ام
آتش بمان و خشک و ترم را سیاه کن
من قید هرچه دارم خود را زدم بیا
با التماس این زن شاعر گناه کن
هر شاعری دریچه ی متروکه ایست که
هر روز کودکان به دلش سنگ میزنند
لبریز می شود متلاشی نمی شود
هر وقت رخت توی دلش چنگ میزنند
باید به دکترانه تری..... نه فقط بمان
با من که شانه های دلم را شکشته اند
بامن که خواب های خروشان خنده هات
با اشک های هر شب من شرط بسته اند