غزلبانو

متروکه
نویسنده : حمیده کریمی - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱

چرخید و پیش پای دلم سیب تر نشست

احوال دربه در شدنم را شنیده بود

دل دبه کرد چرتکه انداخت با خودش

هی جا نماز آب کشیدم ولی چه سود

 

چرخید و زیر پای غزلهای من نشست

یعنی بساط کامل رسواترین شکست

باید به دکترانه تری رو بیاورم

من اشتهای قرص ترامادولم کم است

 

آقای شعر های سپید نگفته ام

آتش بمان و خشک و ترم را سیاه کن

من قید هرچه دارم خود را زدم بیا

با التماس این زن شاعر گناه کن

 

هر شاعری دریچه ی متروکه ایست که

 هر روز کودکان به دلش سنگ میزنند

لبریز می شود متلاشی نمی شود

هر وقت رخت توی دلش چنگ میزنند

 

باید به دکترانه تری..... نه فقط بمان

با من که شانه های دلم را شکشته اند

بامن که خواب های خروشان خنده هات

با اشک های هر شب من شرط  بسته اند


comment نظرات ()
تقدیر پرتو
نویسنده : حمیده کریمی - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦

 

با این بساطی که کرده این عشق لامذهبت رو

انگار پایان ندارد این بازی شوم – این شو-

از چشمهای تو دورم ، باسرنوشتم صبورم

اما می آیی به خوابم - روز از نو و روزی از نو-

هی عاقلی سر به راهی یک ذره معنا ندارد

می آید از سمت قلبت بی در زدن ، ساده ، یکهو

با تو جهنم برایم آسانتر از انتظار است !

 گم کن بهشتی که بی تو ارزش ندارد به یک جو

آبی زلالی و نورم ، در تو شکسته غرورم

قانون دنیا همین است ، تغییر تقدیر پرتو

 

              ***

 امیدوار چه هستم – من ، تو، خیانت - بعید است !

 حتی خدا هم ندارد از چشمهای تو آتو !!!

 


comment نظرات ()
کمان بی آرش
نویسنده : حمیده کریمی - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢

مرد عکاس و دوربین و فلش

تشنه وآب شور و درد عطش

پشت دیوار قمبرک می زد

با نگاه  سیاه  الواتش

زنی از توی خانه بیرون زد

مثل تیر از کمان بی آرش

آبرویش نفس نفس میزد

تنگ اسپند مانده بر آتش

چادر شرم و خانه ی تیمی ؟!

افتخارم نمی دهی تن لش ؟؟!!

چادرش را کشید و چرخاندش

آشنا بود!.. خواهرش مهوش!!

             

                000

                      

          کاش تنها زمین دهن وا.... تا....

                      مهوش و مرد و مرگ بی غل و غش....


comment نظرات ()
که عشق....
نویسنده : حمیده کریمی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸

خیانت  ، خود فروشی ، شرم ،گریه ، خنجر تهدید

کسی ماه مرا در خشتهای خانه می بلعید

کسی که آشنا بود از پدر نزدیکتر حتی

برادر بود ، شاید دوست ..... از جانم چه می خواهید ؟

لباس بره می پوشید بودم را ، ولی انگار-

به ریشم گرگ هاری در نبودم داشت می خندید

من ازیک سرنوشت زشت تکراری گریزانم

مرا در  انحصار هرزگان هرگز نمی بینید

تفنگم کو ؟؟ منگم !!.... نام ننگم را که می شوید ؟؟؟

شماهایی که صد قداره در زیر بغل دارید ؟!!!!!!!

              ****

(( که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را ))

زنی بر سنگفرش کافه ها می خواند و می رقصید !

.

.

.

زمستان بود و مرد از عابران مست می پرسید :

شما ماه مرا در کافه ها ، کاواره ها دیدید ؟؟؟!!!!!


comment نظرات ()
شاهد
نویسنده : حمیده کریمی - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩

غزال دمدمی آبروی ابر بهار

مرا که محترمانه کشانده ای به شکار

چه کاتها که ندادید لحظه آخر

 دوباره بازی حسی وصحنه ی تکرار

سلام دختر شرقی شکار ممنوعه

 مرا نمی بری امشب به خلوتت انگار

درون شعله چشمم به پت پت افتادی

نه من نمی شود آخر نه من نمی...... وفرار

تو از تبار عشقه من از اشیره ی بوته

چگونه دست بگیرم به دامنت یکبار

***

هزار چشم که ما را همیشه می دید آه

به بی گناهیمان پس که می کند اقرار !!!؟؟


comment نظرات ()
طعمه
نویسنده : حمیده کریمی - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠

 

چند غزل از قبل میذارم  که به روز باشم( فقط) .

***

خم شد میان خوشه های خیس گندم

من ماندم وتاریکی و یک پیکر گم  

از هفت خان قصه ی رستم گذشت و

بارید از هفت آسمان در بین مردم

جا مانده از او تنگ مرداب نگاهم

داغ بلوغ بغض های در تلاطم

پیمانه ام خالی خودم در پای ساقی

آنقدر تا افتادم از پیمانه در خم

هی من صدا کردم تورا هی دورتر تو

می میرم امشب از هیاهوی توهم

حالا شراب هفت ساله من ولی تو

ته مانده های داغدار یک تبسم

***

آدم، دوچشم خیس ، آن شب – بیت اول –

حوا برایت طعمه می پاشید گندم !!!!!


comment نظرات ()
گیس بریده
نویسنده : حمیده کریمی - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠

خانم نگفتی گیسهای عاشقت چند ؟؟

مشتی به راه گیسهاتان چشم دادند

دختر مسیر گریه هایش را عوض کرد

تصویر اول - یک غزل -  یک ذره لبخند

حس گناهی سر زده یک درد دائم

او را به دستان کسی می داد پیوند

اینجای شعرم کات نه چیزی نگویید

 چیزی نگیرید از سر این صحنه ی گند

***

تصویر دوم بغض های خیس یک مرد

دردی دلش را از میان سینه می کند

مردی به زیر دست و پای مرگ افتاد

گیسو بریده گیسهای خائنت چند ؟؟؟!!!!!


comment نظرات ()
نفرین
نویسنده : حمیده کریمی - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠

 

یک عشق و یک پیاله و مردی تلو تلو

بر سنگفرش رد نگاه کسی ولو

آمد کنار فاصله لم داد و بی نفس

آهسته زیر لب ص ص صب صبر کن نرو

دختر هوای پنجره را سر کشید و رفت

در جستجوی کوچ نگاهی دگر جلو

پر شد فضای خانه به نفرین مادری

ای لال  شی و خیر نبینی الو الو

فردا دوباره پنجره وابود و یک نفر

برردپای مرده مردی تلو تلو..........


comment نظرات ()
بابا
نویسنده : حمیده کریمی - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳

هیزم نمی شوم به حریم اجاقتان

خوش نیست طعم آتشی ام بر مذاقتان

سیگار وساز و قهوه وپاسور و روسپی

آغوش هر زگی شده هر شب اتاقتان

مادر نشست گوشه ی ایوان و گفت و گفت

تا جمله ی سیاه –پدر کرده عاقتان –

هر روز پیش چشم همین شهر دربه در

یعقوب می شود پدری از فراقتان

خط می کشم به دور شماها و خاطرات

خوشحال می شود پدرم از طلاقتان

بابا به اشتهای کسی نان نخورده است

اق می زند به لقمه ی پر چرب و چاقتان

با با به رسم سگ صفتان خو نکرده است

با با دلش گرفته از این تمطراقتان

               * * *

حالا که شهر خسته و مغلوب و زخمی است

کر می شود دوباره شب از واق واقتان


comment نظرات ()
سو تفاهم
نویسنده : حمیده کریمی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥

سو تفاهم شده آقا که من عاشق نیستم

صادقم با تو اگربا همه صادق نیستم !

ساز ناکوک اگر می زنم از نامرد است

زخمی ام عادتی نق نق و هق هق نیستم

آه چشمان سیاه همه را می فهمم

داغداراست دلم گرچه شقایق نیستم

موج بی طاقتی و ساحل امنی در پیش

حیف مردابم و صد حیف که قایق نیستم

کشتی نوحی و طوفان بلا نزدیک است

پسر نا خلفم  باد  موافق  نیستم

می روم تا تو مرا جفت نبینی هرگز

آینه دار توام آینه ی دق نیستم

مردم شهر اگر از تو سوالی کردند

خاطرت جمع شنیدند که لایق نیستم !!

 


comment نظرات ()
← صفحه بعد